خرید بک لینک
پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه بوی عید... من آدم صبوریم خیلی صبور، شاید بارها بمن جفا کنی و من به جای شلیک کلمات به سمتت، سکوت کنم، شاید نمک بریزی رو زخمم ولی دوا بشم برای زخمای دلت ولی یادت باشه این صبر کردنا پشتش به دریا نیست؛ یه روزی مثل کوه آتشفشان هرچی جمع شده فوران می کنه. نمیگم بترس از روزی که صبرم تموم شه، فقط اون روز هرچقدرم با منطقم برات بجنگم نمیتونم باهات هم کلام شم، اون روز ترجیح میدم به جای نگاه کردن به چشمات به پیامای بازرگانی کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 18:50

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه عزلت... چشاتو ببند و تصور کن اگه در زمان حاضر عصر تو خیابون یه ماشین بزنه بهت و مرگ مغزی شی چند نفر هستن که همون روز میفهمن؟ چند نفر زمان آیندهش میفهمن؟ چند نفر یه هفته بعد میفهمن؟ چند نفر کلا نميفهمن؟ فقط اونایی که همون روز میفهمن رو نگه دار. گرفتی چی میگم؟هیچ کس اندوهی را از دلم در نیاورد!من همیشه تک و تنها در گوشه کناریهمه را بخشیدم...اینکه میگن "تو عصبانیت حلوا خیرات نمیکنن" همش برای توجیه کردن حرفاییه که اون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 18:50

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه خاص... خود را با گذشته ات نشناسآن فقط یک درس بودنه تمام زندگی ات...در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشته باشی، مگر از خودت. متوجه میشوی، بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد. متوجه میشوی روی بعضی، هر چند صمیمی، اما نباید حساب کرد. میفهمی بعضی را هر چند آشنا، اما نمیتوان شناخت. و این اصلا تلخ نیست. شکست نیست. ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی، این آگاهی دردناک است. اما تلخ هرگز…دنیا آلودهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 18:50

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه درد و دل... با خلق این زمانه سلامی و والسلامکه اگر بگویی غلامتم، به غلامی ارائهنت...قشنگ ترین تعریفی که از تعهد خوندم این بود که اگه یه نفر رو قلباً و با تمام وجود دوست داشته باشی، تعهد آسون ترین چیزیه که می تونی داشته باشی، چون هیچکس جز اون به چشمت نمیاد و هیچکس نمی تونه به اندازه ی اون زیبا و مفصل باشه...بیمار غممعین دوایی تو مرا...ازش پرسیدم: این زخما کی خوب میشن؟ گفت: نخواه که خوب بشن، بخواه که همراهت بشن. گفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 18:50

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه زنگارررر... چیزی که یه روز میخوای و نمیشهیه روزی میشه و دیگه نمیخوایش...من بی عقل بلد نیستم باهات بد بشم، بلد نیستم وقتی با کارات قلبمو له میکنی، بذارم برم. منِ احمق نمیام باهات دعوا کنم، جنگ کنم. نمیام یقه‌تو بگیرم و زل بزنم تو چشمات بگم، چرا فلان کارو کردی. منِ لعنتی فقط بلدم بریزم تو خودم و غصه بخورم و بعدش غرق سکوت بشم. آخرش هم، بظاهر وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده...اگه کسی تونست مثل مننگات کنه! تو بردی...وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 18:50

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه نو شدن... سلام دوستان گلم، بازم با تکرار یکی از شعرهای قبلم خدمت شما هستم. اگر نخوندید، امیدوارم ازش لذت ببرید ************گاهی در این زمانه کر و لال می شومدست از دلم بریده و بد حال می شوم-شبها خودم بغل کرده، آغوش بازِ خودطولانترینِ لحظه ی هر سال می شوم-فنجانِ قهوه ی تلخ، شیرینیِ خیالمهمانِ شعری از حافظ و فال می شوم-دنبال گوشه ای دنج می گردم و سکوتیعنی قفس نشین، بی پر و بال می شوم-شاید طلسم لیلی و مجنون زده مرامبهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 18:50

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه فوبیا... امشب داشتم به خاطرات گذشته‌م فکر میکردم. منو با خودش برد به زیباترین لحظه‌ها... راستی چقدر خوش بودیم... برام جالب بود که تصور خاطرات خوب قبل هم! لذتش، کم از لذت اون موقع ها نیست... و اینجوری امشب شد یه شب خاص یه شب به یاد موندنی. ناخودآگاه خندیدم. یه حس ناب...​​​​ولی اونجایی که بغض می‌کنیو نمی‌تونی بفهمیبه خاطر کدوم‌ یکی از هزارتا غمتپریشونیخیلی گناه داری انسان...ماهم میتونستیم بد باشیم، سروصدا راه بندازیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 18:50

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه تلخ... یک جایی از زندگیت هم هست، یک شبی یک روزی یک ثانیه ای، که در سطر آخر یک امید بلند و به جان نشسته، نقطه می گذاری. آخر یک آرزو، یک خیال، یک عطش. نه که دست برداری از خواستن، نه، به نشدنی بودن رویایت تن می دهی. دست بر می داری از خیال بازی، دست بر می داری از خواستن و خسته نشدن. با خودت حرف می زنی، و خود محزونت را قانع می کنی که نه، نمی شود، نمی شود. بعد، همه چیز متوقف می شود و زمان می ایستد به تماشای تو که چطور اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 18:50

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه تغییر... این روزا نرخ دل شکسته چند؟جای کوچکی برای من بگذاربین همه نگرانی ها و ترس هاچاره ای بیندیشباز هم وقت داشته باش که به من فکر کنیاز قصد جای کوچکی برای من خالی بگذارو با هیاهوی اطرافت آن را پر نکندنیا به آخر نمیرسدتو خودت را پیدا میکنیجای خالی برای من بگذاروقتی همه خوابندقبل از آنکه بیدار شوندجای کوچکی هم برای من بگذاربگذار خیال کنم حتی اگر دورم جایی منتظرم میمانیمن از دیار بی تفاوتی ها می آیمتو برای من بی تفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 18:50

پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه...   کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه رهایی... با صدای سکوت و غمبرای همه‌ی مردم ایرانم در میان این‌همه زخمیکسال بزرگتر شدمبا اختلاف، غمگین‌ترین تولد عمرم...پ.ن: و در آخر پایان کار قصه‌ی من... ۰۵/۰۵/۲۶حس دوری، بوی سردیچون غریبه، آشنا...فکر میکردم نبودنت دردناکترین اتفاقی باشد که برایم می‌افتد، اما اشتباه می‌کردم، دردناکتر از نبودنت این بود که فهمیدم ماندنم برایت هیچ ارزشی نداشت. دیدم غم هایم را می‌بینی و ساده از کنارشان رد می‌شوی. دیدم شکستن هایم برایتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 18:50

من آدم صبوریم خیلی صبور، شاید بارها بمن جفا کنی و من به جای شلیک کلمات به سمتت، سکوت کنم، شاید نمک بریزی رو زخمم ولی دوا بشم برای زخمای دلت ولی یادت باشه این صبر کردنا پشتش به دریا نیست؛ یه روزی مثل کوه آتشفشان هرچی جمع شده فوران می کنه. نمیگم بترس از روزی که صبرم تموم شه، فقط اون روز هرچقدرم با منطقم برات بجنگم نمیتونم باهات هم کلام شم، اون روز ترجیح میدم به جای نگاه کردن به چشمات به پیامای بازرگانی که همیشه حوصله سر بر بودن خیره شم، من متنفرم از یهویی رفتنا، از یهویی سرد شدنا ولی مجبور میشم بخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

چشاتو ببند و تصور کن اگه امروز عصر تو خیابون یه ماشین بزنه بهت و مرگ مغزی شی چند نفر هستن که همون روز میفهمن؟ چند نفر فرداش میفهمن؟ چند نفر یه هفته بعد میفهمن؟ چند نفر کلا نميفهمن؟ فقط اونایی که همون روز میفهمن رو نگه دار. گرفتی چی میگم؟هیچ کس اندوهی را از دلم در نیاورد! من همیشه تک و تنها در گوشه کناریهمه را بخشیدم...اینکه میگن "تو عصبانیت حلوا خیرات نمیکنن" همش برای توجیه کردن حرفاییه که اون موقع زدن و موقعیتشون به خطر افتاده، آدما توی عصبانیت حرفایی رو میزنن که همیشه بهشون فکر کردن، حرفایی کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

خود را با گذشته ات نشناسآن فقط یک درس بود نه تمام زندگی ات...در بعضی طوفانهای زندگی، کم کم یاد میگیری که نباید توقعی داشته باشی، مگر از خودت. متوجه میشوی، بعضی را هرچند نزدیک، اما نباید باور کرد. متوجه میشوی روی بعضی، هر چند صمیمی، اما نباید حساب کرد. میفهمی بعضی را هر چند آشنا، اما نمیتوان شناخت. و این اصلا تلخ نیست. شکست نیست. ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی، این آگاهی دردناک است. اما تلخ هرگز…دنیا آلوده شده به سم بی صداقتی...خاطره ها گاه و بی گاه می آیـندکنارم می نشینندمی خندندگریه می کنندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

با خلق این زمانه سلامی و والسلامکه اگر بگویی غلامتم، به غلامی فروشنت... قشنگ ترین تعریفی که از تعهد خوندم این بود که اگه یه نفر رو قلباً و با تمام وجود دوست داشته باشی، تعهد آسون ترین چیزیه که می تونی داشته باشی، چون هیچکس جز اون به چشمت نمیاد و هیچکس نمی تونه به اندازه ی اون زیبا و کامل باشه...بیمار غممعین دوایی تو مرا...ازش پرسیدم: این زخما کی خوب میشن؟ گفت: نخواه که خوب بشن، بخواه که همراهت بشن. گفتم: یعنی تا ابد باید به تن بکشم این زخمارو؟ گفت: این زخما یه مرز هستن، مرز بین چیزی که بودی و چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

چیزی که یه روز میخوای و نمیشهیه روزی میشه و دیگه نمیخوایش... من بی عقل بلد نیستم باهات بد بشم، بلد نیستم وقتی با کارات قلبمو له میکنی، بذارم برم. منِ احمق نمیام باهات دعوا کنم، جنگ کنم. نمیام یقه‌تو بگیرم و زل بزنم تو چشمات بگم، چرا فلان کارو کردی. منِ لعنتی فقط بلدم بریزم تو خودم و غصه بخورم و بعدش غرق سکوت بشم. آخرش هم، بظاهر وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده...اگه کسی تونست مثل مننگات کنه! تو بردی...وقتی از مهمترین آدم زندگیت میرنجی، حتی اگه بگی بخشیدمش بازم یه چیزی ته دلت میمونه. کینه نیست آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان سلطانی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 3:40

صفحه بندی