پشـت نقــاب سنگـی من دلـی خفتــه... کودکـانـه با غمــزه ی دلبـــری آشفتــه
با صدای سکوت و غم برای همهی مردم ایرانم در میان اینهمه زخم یکسال بزرگتر شدم با اختلاف، غمگینترین تولد عمرم... پ.ن: و در آخر پایان کار قصهی من... ۰۵/۰۵/۲۶ حس دوری، بوی سردی چون غریبه، آشنا... فکر میکردم نبودنت دردناکترین اتفاقی باشد که برایم میافتد، اما اشتباه میکردم، دردناکتر از نبودنت این بود که فهمیدم ماندنم برایت هیچ ارزشی نداشت. دیدم غم هایم را میبینی و ساده از کنارشان رد میشوی. دیدم شکستن هایم برایت مهم نیست و به دروغ و خیانت خود ادامه میدهی. دیدم سکوت هایم را نمیشنوی... همانجا فهمیدم دیگر آن آدمی نیستم که روزی برایت عزیز بود. اما من هنوز همان کسی بودم که با یک لبخندت آرام میشد. با یک قول و حرفت دلش قرص میگرفت و برای ماندن ت هزار بار تو را میبخشید و خودش را فراموش میکرد... تو به ظاهر بودی اما آرام آرام رفتی، قبل از اینکه حتی خداحافظی کنی... سختترین قسمت نبودنت این نیست که دیگر کنارم نیستی؛ این است که هنوز گاهی دلم برای کسی تنگ میشود که دیگر دلش برایم تنگ نیست. کاش خودت میگفتی تمام شده، کاش میگفتی دیگر نمیخواهی... نه اینکه مرا در سکوت و غم رها کنی تا خودم بفهمم دیگر جایی در قلبت ندارم. من هنوز هم برای تک تک خاطره هایمان ارزش قائلم، بر خلاف تو که هیچ ارزشی برای عشق قائل نبودی... من سَرَم را برات می دادم تو دلت را به دیگری اما... آنقدر می بخشمت که دیگه دوستت نداشته باشم امیدوارم این قماری که سر دور کردن و رنجوندن من کردی بردش با تو باشه وگرنه بد باختی... خبر رسیده کسی دست برده در موهات و من ادامه ی خبرهای منتشر شده را نمی شنوم... برای آخرین بار تلاشم رو کردم میدونستم قرار نیست چیزی عوض بشه حرفهایی زدم که هیچ وقت هیچ کس، باعث نشده بود به زبون بیارم... غروری رو کنار گذاشتم که سالها، ازش محافظت کرده بودم جسمی و روحی خیلی آسیب دیدم. خیلی... هیچ وقت تا این حد برای درست کردن یه رابطه نجنگیده بودم اما تلاشهای یکطرفه وقتی از روی دوست داشتن باشن، آخرش بیشتر شبیه حماقتن... با این حال انجامش دادم، فقط برای اینکه یه روز شرمنده دلم نباشم... پ.ن: من هنوزم هستم، سنگ تر... زخمی تر... او گاهی مرا دوست داشت من سالها سوختم... وقتی تولدم نزدیک میشه، بیشتر از اینکه به بزرگتر شدن فکر کنم، به چیزایی فکر میکنم که جا موندن... به حرفهایی که هیچ وقت گفته نشد... آدمهایی که قرار بود تا آخر باشن، اما نیستن... به آرزوهایی که فقط آرزو موندن... امسال فهمیدم بزرگتر شدن، فقط اضافه شدن یه عدد به سن نیست... یاد میگیری گاهی باید با یه بغض بخندی... با یه دل شکسته ادامه بدی... با وجود همه خستگیها باز هم امید داشته باشی... سال سختی بود نشد از ته دل بخندم... نشد کمی زندگی کنم... به جاهایی هم از هم پاشیدم، ولی هنوز اینجام... با امیدی که هنوز ته دلم خاموش نشده... فقط آرزو میکنم ادیشن ای که از این به بعد از خودم میبینم، به در روز جاری و استقامتم افتخار کنه... غم واقعی اشکت و در نمیاره ساکتت میکنه... من نمردم اما زنده هم نماندم با روانی خش دار شیشه ای ترک خورده به لطف کدئین بازآمدم... پ.ن: بعد اینهمه قفس، آزادیم مبارک... /۱۴۰۵/۰۵ من جنگیدم تو اهمیت ندادی... اندوه شکل های عجیبی به انسان می دهد شکلی از فروپاشی و بهم ریختگی در جسم و بی مبالاتی در نفس و وجود آدمی لیکن اندوه در من صرفا سپیدی مو و خطوط پنجه کلاغی دور چشم و پیشانی ام نبود به درون خود! من به درون خود پرت شدم... حتی روبروم هم بشینی دیگه نمی بینمت... دیدی چند ماهه سال هم رفت و هیچی درست نشد. خم شدم از غم عزیز و امید که باشی، پشتم باشی و آرومم کنی، اما بی معرفت، نبودی.. از بس که من باورم شد دیگه تو هیچ وقت نیستی. تو دیگه هیچ وقت نبودی.. دیدی شدم یه درخت خشکِ بی برگ وسط کویر خشک؟ دیدی یه شبه چقدر برف نو اومد رو موهام، چقدر چروک شد دلم؟ دیدی عین آدم بزرگا عین عاقل ها وایسادم از دور نگات کردم، ساکت ساکت بدون اینکه بپرسم بقیه به چه حقی از نزدیک نگات میکنن؟ دیدی آخرش رد دادم، مخم پلاسید، چطور مچاله شدم تو خودم و تهش شدم مستاجر روانی خونه... اما بهت نگفتم بیا؟ دیدی خوب شدن و دیگه نخواستم؟ دیدی بهار شد و بهار نشدم؟ دیدی مدتیه سنگ شدم ته جوب آب؟ همونی شدم که زندگی میخواست ازم بسازه سرد، سفت، لال... روزا عاقل و بزرگ و آدم حسابیم دیگه، از بس که می ترسم از دیوونگی شب.. مدتیه دیگه دکتر راضیه ازم میگه بهبودی در رفتارم عیان شده. شاید آزادم کنه. فکر کنم یعنی کنار اومدم با نبودت. حالا نمیدونه باز باید صبر کنم تا هوا تاریک بشه و شعرهام و زمزمه کنم و گونههام خیس بشه و دستام از درد قرمز بشه و در آخر اونقدر بنویسم و پاک کنم و نفرستم تا سپیده بزنه و تو اتاق تازهم زل بزنم به یه سری چیزا... تهش اینکه، آرومی تو به این که من پریشونم می ارزید؟؟؟ دیدی بزرگ شدم بالاخره؟ همین و میخواست زندگی... نمی خواست؟ این دنیا من رو هیچ جوره آروم نمی خواست... دیوانه بود این آدم ساده میخواست با کلمه تو را ببوسد... راضیم آقای دکتر... دیگه نه ابر تو گلومه، نه داد میزنم. شبها میخوابم دم غروب تا صبح... بدون کابوس و دلتنگی. دلمم نمیخواد دیگه غصه بخورم و فکر کنم... بله، راضیم دیگه... روزها از پنجره درمونگاهو نگاه میکنم، مردم میرن میرن، میان میان. همه ماسک دارن، دیگه معلوم نیست! همه موندن بیلبخند... بهتره که معلوم نیست. آدم دلش میترکه از دیدن صورت مات این مردم که یادشون رفته خوشحالی از ته دل چه شکلیه.. انگار. همه شهر و غم گرفته. همه عزادار عزیز... مردم همه ماتم دسته جمعی... آخه چیه میخوابیم پامیشیم فقیرتر شدیم. انصاف نیست. ولی عیبی نداره طوری نیست. غذا گرونه، دستمزد کارگرهای ساختمون نیمهساز روبرویی کم... میبینم هر روز خدا تخممرغ میخرن با گوجه پلاسیدههای میوه عرضه سر کوچه. ولی عیبی نداره. تخممرغ هم خوبه. عین همهچی... میبینی؟ خوب شدم دیگه. تمام روز تلویزیون سیاه روشنه و یکی توش از امیدهای دنیا حرف میزنه. صداش قشنگه، حرفاش هم قشنگه... یعنی میگم اگه به اندازه کافی قرصامو بخورم، حتی میتونم باور کنم که راست میگه و بهار در راهه... چند وقتیه گریه نکردم من. دلمم نخواسته از لبهی پنجره پرنده بشم و برم تو ابرها. چند وقتیه دیگه چشم به راه هم نیستم... فقط آخر شب اگه خوابم نبره، غرق میشم تو گذشته و آدمای زندگیم.. به اتفاقاتی که برام افتاد، از قبل تا همین اخیر که یه تیکه از قلبم کنده شد، رفت... رفت تا آسمون پیش خدا... داره از توی تاریکی محوطه، یهبند صدای گریه میاد. گریهی مادرای بیپسر، پسرهای بیمادر. گریهی اون پسره که نون نداشت، اومد گفت نان مسکن آزادی، تیر خورد تو پیشونیش. یادته؟ شکل ماه بود با زخمش. ماه زخمی... بعد، دیوونه میشم. بازم گره گلو... پا میشم میرم تو محوطه حیاط، سنگ پرت میکنم طرف خدا. نمیرسه بهش... اما من شاکی نیستم دیگه، به جان تو! هر کی نیست، میگم خوبه که نیست. هر کی خسته شد و رفت، میگم خوبه که رفت. نه منتظرم کسی بیاد، نه کسی منتظرمه. من خوبم. از همون خوبها که آدمهای توی سردخونه هستن... ساکت و رها. همین... سکوت، گاهی تنها راه دوام آوردن است... من چی بنویسم آروم بشم؟ الان دیگه کجا بنویسم آروم بشم؟ اصلا مگه دیگه چیزی هم مونده برای آرامش؟؟ سکوت... مرگ... خون... فریاد... آوارگی، تنهایی و ترس... آیا این چیزاییه که آدما میخوان؟ من که دیگه خنده نیستم. من خود اشکم... لبخند نمی زنم اما با غم گپ میزنم... از این به بعد من خود سکوتم راستی تو کجای بازی هستی؟ آدم خوبه یا جهنمی؟ چه میکنی؟ اصی میبینی؟؟ چیزی ازم یادت مونده!؟؟ پ.ن: چه داغی... له شدم... خدا جون صبررر بده... پ.ن۲: حالا، بی معرفت؟ آخه الان وقت رفتن بود؟؟ جات درست... من از تو چیزی نخواستم جز بودن و تو همان را بیشتر از هرچیز از من دریغ کردی... آره من در رو بستم! اما خودمم پشت اون در بارها نشستم گریه کردم چون دیگه هیچ امیدی به آدم پشت اون در نداشتم... در دو چشمش گناه میخندید... و عشق میان مچالگی اسکناسها و عیار سنگین منفعت با درد دروغ و خیانت در احتضار مدام زندگی همراه با تپشی نارسا و نفسی نیمه بیصدا به خاک سپرده شد... م.م (رهگذر) پ.ن: درد، درد همیشگی، جای همیشگی دنیا پر از رنج است اما درختان گیلاس شکوفه میدهد... باید از خودم می گریختم، به تو... اما بلد نبودم اهلی شوم. از تو گریختم و گم شدم در راهروی بی نور بلندی که به هیچ جا نمی رسید و فقط مرا از تو دورتر می کرد. باید از خودم می گریختم به تو، اما تو هم اهلی کردن بلد نبودی، دیگر نشد... حالا هرشب رنگین کمان قرصها را می بلعم، و صبر می کنم تا صدایت را و چشهایت را از یاد ببرم. هرشب قرصهایم را می بلعم و بعد برای محو صورتت صبر می کنم، و صبح می شود، بی آن که برای ثانیه ای رفته باشی... من خسته ام، درد میکنم، خوابم می آید، شاید اینبار خوابی عمیق... اگر باز بیدار شدم با شراب و شراره به دیدنم بیا. مستم کن و برقصان و بعد بسوزان، بسوزان که شاخه های خشک مزار تنم مشتاق آتشند. که شفا، آن سوی ویرانی است.... پ.ن: عشق... کالایی بنجل در دنیای فریب... دلبستهی کسی شو که غمگین شدن تو بزرگترین دل نگرانیش باشه... شب بخیر به چشمانت که نبوسیدمش که پناه ندادمش و گذاشتم پرندهای باشی که از رسیدن به دستهای دیگری شاد است شب بخیر به بستر سردی که آتشش نزدم زیرا دیر شده بود برای کشف آتش و یکی از ما بسیار پیشتر در آغوش دیگری منقرض شده بود شب بخیر به اولین سلام و هزاربار خداحافظ و بهشت و جهنمی که میان این دو حرف ساختیم... با تو همه چیز خوب بود اما دروغ بود، دروغ... محال است کسی شما را بخواهد ولی دیوار غرور و نشدنیها را درهم نشکند اگر نمیآید، اگر برایت وقتی ندارد اگر میان تمام مشغلههایش صدای تو آرامش نمیکند بدان که در هیچ کجای قلب و فکر او جای نداری و باید از همانجا آرام آرام ویرایش فراموش کردنش را بپیچی... برای خوشی باید تاوان داد مثل روز آیندهی بعد مستی... نمیدانم چه خواهد شد!؟ راستش را بخواهی دیگر برایم اهمیت هم ندارد فقط امیدوارم در پایان کار این سختیها از اون آدمی که برای همه بودم چیزی هم برای خودم باقی مانده باشد... دارم گم میشوم انگار و برخلاف همیشه اینبار دوست ندارم پیدا شوم... شبهای پاییز بوی دلتنگی میدهند انگار باد اسمِ کسی را با خودش میبرد که هنوز دوستش داری چراغها کم نورتر میشوند و دل، بی دلیل تنگتر... من سالهاست فهمیدهام باید از چیزهایی که دوست دارم دور بمانم چون مطمئن نیستم بعدش چه اتفاقی در دلم میافتد چیزهای خیلی کمی در دنیا برایم عزیز یا محترم ماندهاند و از دست دادن آنها برایم جانکاه است... اگه بدون من میشه بدون تو هم میشه... خیلی جالبه! اینکه خودمون انتخاب میکنیم کی آزارمون بده قلب و احساس و اعصابمون و دو دستی تقدیمش میکنیم و میگیم بفرما بعدش هم از طرف ناراحت میشیم ! آقا کرم از خودمونه باور کنید... آدمی که راحت قید همه رو میزنه یه روز واسه نگهداشتن یه نفر همه ی جونش و داده... رها کردن کسی که خیلی وقته تورو رها کرده مثل لحظه ی آخر اسباب کشی میمونه یه دور توی تمام خونه میزنی و دقیق همه جا رو نگاه میکنی! وقتی مطمئن میشی چیزی نیست که بخوای بخاطرش بمونی... در رو میبندی و واسه همیشه از اونجا میری... ولی ما برای بخشیدن آدمایی که خیلی دوستشون داشتیم چه دروغایی که به خودمون نگفتیم...
گاهی بیوفایی فقط نبودن یک آدم یا بودن با دیگری نیست؛ فرو ریختن تمام باورهایی ست که از او با عشق ساخته بودی. نمیدانی درد جدایی بیشتر است یا درد فهمیدن اینکه تمام آن قولها، تمام آن دوستت دارم ها، جایی میان سکوت و بیوفایی گم شده بودند. هنوز هم بعضی شبها به آخرین روزهای با هم بودنمان فکر میکنم و از خود میپرسم کدام لحظه بود که دستت را از دستم کشیدی، اما وانمود کردی هنوز کنارم هستی؟ من از نبودنت نشکستم؛ از این شکستم که تا آخرین لحظه به بودنت ایمان داشتم. از این شکستم که بارها جنگیدم و اعتمادم را دوباره ساختم و نفهمیدم تو باز آرام آرام مشغول شکستن اعتمادم هستی. سختترین بخش این نیست که دیگر نیستی؛ این است که هر خاطره ای که روزی لبخند روی لبم میآورد، حالا بوی حسرت میدهد. انگار گذشته هم علیه من شده است... دلم برای تو تنگ نمیشود، دلم برای خودم تنگ میشود. برای آن آدمی که با تمام وجود دوست داشت، اعتماد میکرد و باور داشت عشق قرار است پناهگاه باشد، نه جایی برای زخم خوردن... و هنوز گاهی در سکوت شب میان اینهمه دلتنگی و بغض، فقط یک سوال در ذهنم میچرخد؛ من که بیش از خودم برای او بودم؛ چرا برای من نبود؟ چرا دوستم نداشت...!؟ چرا؟؟؟
پ.ن: چقدر سرررررردده...
پ.ن۲: توی خواب من چی میخوای؟ هان؟؟
پ.ن۲: مثل خواب بود، هنوز باورم نمیشه...
پ.ن: هزار بار بی معرفت...
پ.ن: چیزی نمونده برام، روانی خونه ست... متاسفم...
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به دیگه در این گزارش ارائه شده است.
در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با رهایی... بررسی شده است.
برچسب:
نویسنده: کیان سلطانی